Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 115169
هاشمی جیغ‌ودادی شد!
از منطق هپلی هپو تا رزمنده قلچماق و مداح ناشی!
چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۵۱
 
رفسنجانی با رو کار اومدن یار غارش حسن روحانی شروع کرد به ماله کشی به ریخت و قیافه آمریکا، طفلک فکر کرده بود خبراییه.روزنومه های اعتدال و چیزطلبا،پشت رفسنجانی را گرفتند تا اینکه «آقا فرمود:بزک چهره آمریکا؟!! نبینمها!»...
به گزارش پایگاه خبری انصارحزب‌الله، هفته‌نامه یالثارات‌الحسین(ع) در ستون جیغ‌و داد نوشت:

هاشمی رفسنجانی و منطق هپلی هپو!

گفت: خبرداری رفسنجانی در گفتگو با یک نشریه منطقه،گل زده توی دروازه خودی؟

گفتم: چطور مگه؟
- گفته:مسئولیت شروع جنگ صدام علیه ایران به گردن افراطی های داخلیه.

- خیره انشاءالله،اینم نظر لطف ایشون به رزمنده‌ها و انقلابی هاست.
- اما این رشته سر دراز داره و رفسنجانی دست‌بردار نیست.
- خیره، دیگه چی؟

-گفته:من قبلاً در یک جلسه طولانی مهمان آقای سلمان(شاه فعلی سعودی) در ریاض بودم. آن موقع ایشان را آدم معقولی دیدم.به نظرم اطرافیانش بد عمل می کنند و تندروی می کنند.
گفتم: بزه!

-یعنی چی؟!
- یعنی نه میشه!
-یعنی تو قبول نداری؟

گفتم: نع. چون این حرف ساواکی های دوره شاهه، که تو مردم پخش می کردن:شاهنشاه خودش خوبه،اطرافیاش خرابن!
-اما امام از همان اول دس گذاشت رو خود شاه. مردمم یه ریز گفتن مرگ بر شاه تا...

- می دونم.
- مگه ندیدی چند وقت پیش، خودش اومد گفت: من نامه به امام (ره) نوشتم که مرگ بر آمریکا دیگه بسه، تا کی بگیم مرگ بر آمریکا؟
گفتم:خوب یادمه.ولی کار رفسنجانی از این حرفا گذشته.
گفت:با این حساب باید بگیم منطق رفسنجانی هپلی هپوه!

- می تونی یه کم بازش کنی؟
-اگه بخام بازش کنم گندش در میاد.
گفتم: طفره نرو،حرفتو بزن.

- رفسنجانی با رو کار اومدن یار غارش حسن روحانی شروع کرد به ماله کشی به ریخت و قیافه آمریکا، طفلک فکر کرده بود خبراییه.روزنومه های اعتدال و چیزطلبا،پشت رفسنجانی را گرفتند تا اینکه «آقا فرمود:بزک چهره آمریکا؟!! نبینمها!»

- بعدش چی؟
- بعدشم رفسنجانی رفت سراغ نوکرای آمریکا،سلمان و فلان وبهمان.....
- دسش درد نکنه. اونم درست بعد از دسته گل‌های مکه و منا!
گفت:آره،مگه چه اکشالی داره،منطق هپلی هپو کار رفسنجانی رو تایید می کنه.

- هپلی هپو ،دیگه چیه؟
- یک ضرب المثل شبه اصفهونی می گه: هل هپلاً هپولا از ایرا نشد از او را!

رزمنده قلچماق و مداح ناشی!

اولّای خرداد۶۲، یه روز تانک های عراقی در جبهه طرّاح پاتک کردند که خاکریز خطی رو که شب قبلش بچه ها گرفته بودند ، پس بگیرند. لا مصبا گله ای تاخت می زدند و یه ریز خاکریزو کرده بودند آبکش .علی الدوام خاکریزو می جویند و میومدند جلو،تیربار تانک عراقیا پشه را رو هوا می زد.

القصه،بنا شد بچه ها بکشن عقب؛پشت به دشمن،رو به میهن.
تو همین هیری ویریا، دو تا رزمنده،یه برانکارد رو که یه بچه بسیجی ۱۶ساله،روش بود،هنّ و هنّ کنان،یورتمه ای می آوردن عقب. انصافاً سخت بود، چون تیر مستقیم تانک،گرومپ،گرومپ می خورد دور و برشون. یه هویی رزمنده یوقور و قلچماقی که عقب برانکارد رو چسبیده بود و شر و شر عرق از سرو کولش می‌ریخت و حسابی بهش زور اومده بود، تو همون حال هنّ و هن کنان گفت: خدایا ببین!باید منو بیامرزی، اگه نیامرزی...

معطلت نکنم شروع کرد به خط و نشون کشیدن و منّت گذاشتن سرخدا. چون از یه طرف دلش نمی یومد برانکارد بسیجی شکم دریده رو بزاره زمین و در بره، از اون طرف هم خیلی فشار اومده بهش، به عقلش رسیده بود که لابد تقصیر خداست که این بلا اومده سر این بسیجی و اونو انداخته تو هچل،پس باید غروپُر را به خدابزنه،طفلک حالیش نبود همین که تونسته تو جبهه و عملیات باشه، لطف خدا بوده. وقتی تونسته یه بسیجی از پا افتاده روبکشه عقب منّت خدا بوده و خدا گناهی نکرده. خب معرفت که نباشه همین میشه که گفتم. هرچند«هیکلین چوخ، اما بیر ذرّه معرفت یوخ!»

این داستان منو یاد قصه اون مداح انداخت که آخرای سینه زنی وسط سینه زنای خسته کوفته و خیس عرق رفت بالای چهار پایه! که ای امام حسین، مریضا مونو شفا بده، قرضا مونو ادا کن، توکه حاجت ارمنی‌یا رو می دی حاجت مارم بده!

زیر لب گفتم: آنقدر داد نزن! چه خبرته؟! ارمنیا (مسیحیا)روزعاشورا یه یار مشتی داشتن تو یارای امام حسین به نام وهب که همه می شناسنش. تو اون روز کدوم گوری بودی که حالا سر امام حسین داد می کشی و می خوای زورکی حاجت بگیری؟ دو زار بده آش به همین خیال باش.

خاک بر سرم، خودمم نفهمیدم چی گفتم؛ قبلاً از یه مداح با معرفت شنیده بودم درباره امام حسین(ع) که
هزار مرتبه شستن، دهان به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن کمال بی ادبی است

واویل برمن که شورش را در آوردم. حتماً باید روز عاشورا توبه کنم که دیگه غلط زیادی نکنم امّا نه مث توبه اون قالتاق خالی بند که گفته بود:قول می دم که دگر می نخورم/ به جز امشب و فردا شب و شب های دگر! اما بازم نع، نشد. کار ما ها از این حرفا گذشته.

آشیخ مرتضی مطهری (ره) می گفت: یه بابایی مؤمنی که دیوانه شده بود و به قول ما قاط زده بود،هی نماز می خواند.اونم چه نمازی؟ وقتی می رفت رکوع یه ریز می گفت:سبحان ربی العظیم و بحمده .... بازم سبحان ربی العظیم و بحمده. بازم سبحان.... تا از پا می‌افتاد. اما ما بعکس وقتی قاط می زنیم میریم تو نخ فحش و فضیحت به اضافه دو جین نعره و عربده اضافی.

حالا افتاد؟ملتفت شدی؟!
یا علی مدد.