Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 106015
روایت همولایتی از خاطرات جدید هاشمی!
رونمایی از خاطرات منتشر نشده هاشمی
يکشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۴۰
 
امروز محمدرضا پهلوی به دیدارم آمد. مشغول صبحانه خوردن بودم. کمی صحبت کرد که اگر واسطه بشوم و او بماند جبران خواهد کرد. بعد از صبحانه هم سفیر آمریکا آمد و از مردم گلایه داشت. می‌گفت هرجا به او می‌رسند اهانت می‌کنند...
به گزارش پایگاه خبری انصارحزب‌الله،هفته‌نامه یالثارات‌الحسین(ع) در ستون سیاست به روایت همولایتی نوشت:

خاطرات جدید هاشمی


* خــاطـرات جــدیـــد هاشــمی منتــشر می‌شــود (آرمان،۳۰/۱/۹۴)

بخشهایی از این خاطرات جدید احتمالاً این جوری خواهد بود:

پنج‌شنبه ۲۵ دیماه ۵۷
امروز محمدرضا پهلوی به دیدارم آمد. مشغول صبحانه خوردن بودم. کمی صحبت کرد که اگر واسطه بشوم و او بماند جبران خواهد کرد. بعد از صبحانه هم سفیر آمریکا آمد و از مردم گلایه داشت. می‌گفت هرجا به او می‌رسند اهانت می‌کنند. این خوب نیست که مردم به آمریکا اهانت کنند. باید یک صحبتی در این رابطه بکنم. امام هم موافق است.

دوشنبه۲۲ بهمن ۵۷
صبح خسته بودم و دیرتر از خواب بلند شدم. عفت می‌رود تا برای یاسر و مهدی اسباب‌بازی بخرد. به او گفتم که مواظب باشد خیابانها شلوغ است. فائزه در خانه مانده و دائم از من می‌پرسد: حالا که شاه رفته شما باید جای او بشینی؟ بچه‌است دیگر. آرزوهایی دارد. از باغچه کمی نعنا چیدم. حیف که هنوز پاسدار ندارم والا می‌گفتم بروند و برای نهار کباب بگیرند. مجبور شدم خودم زحتمش را بکشم. طرفهای عصر بود که از مدرسه رفاه زنگ زدند و گفتند انقلاب پیروز شده. عفت و بچه‌ها هم آمدند!

چهارشنبه ۳۱شهریور ۵۹
هنوز به مجلس نرسیده بودم که پاسدارها گفتند کسی دارد تعقیبمان می‌کند. از قضیه ترور فرقان همیشه احساس می‌کنم در خطرم. خوشبختانه خطری نبود. جلسه را اداره کردم بعد از تنفس بنی‌صدر آمد و درباره همه چیز صحبت کرد. می‌خواست سفارشش را به بچه‌های سپاه بکنم تا مراعاتش را بکنند. این روزها خیلی مراجعه کننده دارم. نماینده اتحادیه اروپا هم آمد. دنبال توسعه روابط بود. سفرای اتریش و مجارستان هم آمدند. خیلی التماس کردند تا وقت ملاقات دادم. می‌خواستند در رفسنجان سرمایه‌گذاری کنند سپردم از طرف من به شیخ حسین بگویند هوایشان را داشته باشد. بعدازظهر خوابیده بودم که صداهایی آمد. می‌دانم که قرار است جنگ بشود. فرمانده نیروی هوایی زنگ زده و خیلی دستپاچه است. می‌گوید فرودگاه را بمباران کرده‌اند. می‌گویم می‌دانم و این که صدام بوده ؛ خیالش راحت می‌شود. از حالا یک مسئولیت دیگر هم به مسئولیت‌هایم اضافه شده. باید جنگ را هم اداره بکنم.

دوم خرداد ۷۶
با وزير کشور صحبت کردم. قرار شد خاتمی رئیس‌جمهور شود. پسر خوبی است. حرف گوش کن است. فائزه و مهدی همه‌چیز را هماهنگ کرده‌اند. با عفت و بچه‌ها رفتیم اسکی. با هواشناسی صحبت کردم که وقتی ما اسکی می‌رویم هوا را خنک کنند. امام هم به من گفته بودند که خاتمی را رئیس‌جمهور کنم. شب پاسدارها برایم جشن تولد گرفته و کیک آوردند. یاد کیکی افتادم که ریگان در قضیه مک‌فارلین برایم فرستاده بود. از آن موقع این سوال برایم باقی‌مانده که آن کیک چه جوری از آمریکا تا ایران سالم مانده و خراب نشده بود؟

سوم تیرماه ۸۴
امروز سردرد داشتم. کار رقیبم تمام است. قرار شده مهدی برود و کار انتخابات را تمام بکند. طرف تا دیروز استاندار بود و خودمان آوردیمش سرکار ، حالا برایمان شاخ شده! اصلاً شورای نگهبان نباید تاییدش می‌کرد. باید صحبت کنم دیگر چنین اشتباهاتی تکرار نشود.

۲۱ خرداد ۸۸
چند روز است دارم دود می‌بینم. در نامه‌ام هم نوشته‌ام. احساس خستگی می‌کنم. قرار است خیابانها شلوغ شود. به بچه‌ها گفتم برای ساندویج خوردن هم به خیابان نروند که بگیر بگیر است. عفت هم آمد. می‌گوید حتماً تقلب خواهد شد. یادم آمد که شهید بهشتی به من گفته بود مراقب دلواپسان باشم. آنها امام را آزار خواهند داد. اما نگفت که من را هم بیش‌تر از امام آزار می‌دهند. همان موقع به رجایی(شهید) گفته بودم به موسسه مصباح مجوز ندهند. شب دوغ زیادی خوردم تا خوابم ببرد.

۲۵ خرداد ۹۲
خوشبختانه کار دوباره دست خودمان افتاد. البته قبلاً هم دست خودمان بود و رو نمی‌کردیم. باید بدهم دانشگاه آزاد را حسابی خانه تکانی کنند. مدتی است حواسمان از آنجا پرت شده و گردوخاک بالا و پائین دانشگاه آزاد را گرفته. به فائزه گفته‌ام که با یاسر بروند و حسابی آنجا را بتکانند. حاج احمد آقا آمد و با هم نهار خوردیم. از سیدحسن صحبت شد. گفتم پسر خوب و باهوشی است. می‌تواند در آینده رئیس‌خبرگان شود. از توافق هسته‌ای هم صحبت کردیم. حاج احمد آقا به من گفت که امام هم با توافق هسته‌ای موافق بوده‌اند. کمی در حیاط قدم زدم. کمرم درد مختصری دارد. شاید ناشی از سوارکاری دیروز باشد. چند گونی پسته برایمان آوردند که گفتم به پاسدارها هم بدهند. باید با حسن (روحانی) صحبت کنم. کار دستش نیست. می‌ترسم نتواند اداره کند و به نام ما تمام شود. باید مجلس را هم تصفیه کنیم. مدتی از کارها دور ماندیم مملکت به باد فنا رفت. دیگر حال نعنا چیدن از باغچه را هم ندارم.